|
سروده ها و یادداشتهای سعید حدادیان
|
ناخواسته به روی سیاهم نگاه کن!
یک بار هم به خاطر من اشتباه کن!
جانا! مگر شکستن دلها گناه نیست
قربان دل شکستن تو - پس - گناه کن!
با یک نگاه می کشی و زنده میکنی
مابین مرگ و زندگی ام ، یک نگاه کن!
حتی دروغکی شده از عاشقی بگو
امشب مرا برای همیشه سیاه کن!
کشتی مرا، ولی مرو از پیش کشته ات
تابوت بی قرار مرا سر به راه کن!
نمی شد از دست بارون بهاری فرار کرد، هر جوری بود منو از توی دفتر کشوند توی صحن مسجد. بی اختیار هوای شهیدا به سرم زد. نزدیک مزار پنج شهید که رسیدم از مناره سوره پنج تن رو شنیدم. دوتا از خانومها از روی قبر شهیدا آب نیسان می گرفتن.
زیر چتر پاره پاره درخت توت نزدیک شهدا پناه گرفتم. بارون مثل تیم ملی خودشو گرم میکرد. گاهی همه آروم و گاهی همه تند تند می دویدند. یه خوره که به شدت کورس گذاشتن اولین تگرگ مقابل من به زمین افتاد. مونده بودم ببینم گلبرگ گلی بود که از روی درخت روی سر من افتاد یا هجوم تگرگه که تولد من رو با عروسیم اشتباه گرفته!
برو به شونزدهم اردیبهشت و شب تولدم که در راهه.
آخه من غروب 17 اردیبهشت به دنیا اومدم. غروب هفتم محرم! که بقول مادربزرگ خدا بیامرزم می گفت طوفان بزرگی بپا شد و میخواستن اسمم رو طوفان بذارن!
یادم اومد چهل و چهار سالمه. چهار به اضافه چهار میشه هشت. یعنی امام رضا (ع). اینو با دیدن «وحید مصححی» که از مشهد اومده بود منو ببینه میشه حس کرد.
اصلا سال 88 سال امام رضاست!
یادم اومد مجموع اعداد سال تولدم (1344) هم میشه دوازده! چهل و چهار!
وقتی به حوض بزرگ پشت صحن مسجد رسیدم، کنسرت هزارتا سنتور تماشایی بود. خود حوض هم مثل یک سنتور بزرگ خودنمایی می کرد. سروها به ردیف مثل آقایون و بقیه درختا مثل خانوما و دختر خانوما دسته جمعی برام آواز میخوندن: تولد، تولد، تولدت مبارک!
حالا به این مستطیل بزرگی می رسم که مقابلم قرار داره. درست همونجایی که سال 79 با بروبچه ها دور هم می نشستیم و شعر می خوندیم. همونجایی که اولین جلسه های انجمن شعر رو برگزار کردیم. اون روزا حسابی شاکی بودم از این که مجبورم بین دخترای دانشجو بشینم و شعر گوش بدم. و شعر بخونم. حالا به جایی می رسم که زمین هم زبون درآورده و به من میگه تولدت مبارک!
از همین سنگ نوشته بزرگی که مقابلم قرار گرفته می فهمم که خدا برای شب تولدم سنگ تموم گذاشته.
اینجا همونجایی که جمع می شدیم و شعر می خوندیم اینجا همونجایی که تصمیم گرفتیم اولین برنامه «سوختگان وصل» رو برگزار کنیم. حالا اینجا یه یادبود برای شهدا گذاشتن روی این سنگ نوشته زیباست که به من داره مژده شهادت میده. و من المومنین رجال صدقوا...!
اون پشت مشتا؛ لای ابرا یه خبرایی بود. معلوم نبود چه آتیشی توی کوره دلشون بپا شده که مرتب گر می گرفتن. تا حالا ابرا هیچوقت اینطور قرقر نکرده بودن. یکسره و بی وقفه. عجیبه از پارگی شرق و غرب ابرا خورشید می رفت توی ماه و در می اومد.
صدای الله اکبر اذون بلند شد. باید می رفتم نماز. راستی یاد حاج آقا مصطفی بخیر که اولین اذون رو توی گوشم خوند...!
شانزدهم اردیبهشت ۸۸ - مسجد دانشگاه تهران
۴
حتی برهوت جامه از گل پوشد
یک فصل اگر باده ی باران نوشد
از دلبر سنگدل چرا نومیدی؟
گاه از دل سنگ، چشمه ای می جوشد!
۳
این رباعی رو برای سنگ قبرم سرودم:
چون شمع ، فروغ بزم یاران بودم
چون پروانه ، پیک بهاران بودم
هر چند که روسیاهم ، اما چون ابر
باران بودم همیشه ، باران بودم!
۲
روح پدرم شاد که می گفت به من:
خوش باد دمی که دیده آید به سخن
عمری به زبان بی زبانی ، چون اشک
یک چشم حسین(ع) گفت، یک چشم حسن(ع)
۱
یادت نرود چه نوبهاری داریم
محبوب تر از بهار ، یاری داریم
هنگام ورود خود به ما گفت بهار
با «سیصد و سیزده» قراری داریم!
نوروز ۱۳۸۸
چندی ست سکوت شرح فریاد من است
ویرانه دل، بهشت آباد من است
در چشمه اشک ، چشم خود را شستم
دیدم شب مرگ ، صبح میلاد من است!
غم مخور آخر گره از کار ما وا می شود
غنچه از دامان دلتنگی شکوفا می شود
دوری و شوق رسیدن – می رسی ترس فراق
عشقبازی های ما گاهی معما می شود
گاهگاهی غرق می گردم میان موج اشک
هر چه گم کردم ، در این یک قطره پیدا می شود
مرگ هم در منظر ما ، نیست درد بی دوا
چون به غیر از عشق هر دردی مداوا می شود...!
از دست چشم های تو، بین دو راهی ام
محکوم تا همیشه ی خواهی نخواهی ام
یک چشم می فروشد و یک چشم می خرد
از دست چشم های تو، بین دوراهی ام
با شعله های نرگس تو، دود می شوم
مولود مرگ هستم و اسفند ماهی ام
طوفان رهین دولت خانه بدوشی است
هستی گرفته از پی بی سرپناهیم
تا طفل اشک آمد و بر دامنم نشست
مهتاب شد به دامن شب روسیاهی ام
در دادگاه عشق به شاهد نیاز نیست
ثابت شده بخاطر تو بی گناهی ام
از پای درس مکتب چشم تو آمدم
این پاره پاره دل، دل خونین گواهی ام
در خیمه نگاه تو آتش گرفته ام
من روضه خوان چشم توام!... قتلگاهی ام!
در موج اشک غرق شدم تا بجویمش
در حیرت از تلظّی آن بچه ماهی ام
در چشم من تمام زمین بارگاه تست
من هر کجا روم، بحضور تو راهی ام!!!...
در هر نفست ، شهادتی دیگر بود
هر لحظه ، ترا ولادتی دیگر ، بود
یاران شهید ، با خدایند ، ولی
بودن با تو ، سعادتی دیگر بود
شولای تب فراق تن پوشم بود
داغ همه لاله ها در آغوشم بود
تا درد تو را ز من نگیرند چو شمع
یک عمر سلاح گریه بر دوشم بود
قطار قطار
فشنگ
یک قدم
عقب نشینی
هرگز
تا آخرین نفس
آتش
می توان
یک تنه تا صبح
علمداری کرد!
امضاء: شمع
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
آینه در آینه حیرانی ام
پیچ و خم زلف پریشانی ام
اول این قصه کجا بود و کی؟
سوره ی انگورم و آیات می!
رگ رگ من – تاک – جنون در جنون
ریشه ی در – خاک – جنون در جنون
مستم و در خویش شرابم کنید
در خم تشویش شرابم کنید
مستم و از جام شما جرعه نوش
شمعم و در عشق شما شعله پوش
پرسه ی پروانه ی در آتشم
شعله ی شمع است که سر می کشم
دستخوش باده و باد سحر
آتش و خاکستر من در به در
آتش و خاکستر من دست باد
عقل مرا ، عشق تو بر باد داد!
عشق ، مرا باز به طوفان سپرد
عشق ، مرا تا به خرابات برد
گوشه ی ویرانه خرابات من
دخترکی پیر مناجات من
دخترکی مرد تر از هر چه مرد
خانه خراب دل و خاتون درد
دخترکی نادره در نشئتین
شاهرگ زینب (س) و قلب حسین (ع)
آمد ، حساس تر از یاس ها
در کف دستش دل عباس (ع) ها ...
ادامه دارد...
کدام بارقه بر جان کائنات افتاد
که می کشند تمام ملائکه فریاد
نوشته اند ملائک به ساق عرش خدا
تولد پسر فاطمه (س) مبارک باد
شکوه تام تو را نه فلک همه راکع
به بارگاه تو هفت آسمان همه سجاد
ز لم یلد بشنو آفرین بر این مولود
عطای حضرت لم یولد است این میلاد
چنان وزیده ز گهواره تو عطر خدا
کنار مهد تو روح الامین به سجده فتاد
شنید نام تو را فطرس از پر جبریل
که تا حریم تو بی بال و پر به راه افتاد
فقط به کوی تو فطرس دوباره پر نگرفت
خدا ز عطر تو بر هر دل شکسته پر داد
چگونه لاف زنم از ولای تو تا هست
اسیر عشق تو سلمان ، ابوذر و مقداد
برای جانبازان شیمیایی:
آنانکه مرید چارده معصومند
همواره به جرم عاشقی ، محکومند
این طایفه ، سرنوشتشان معلوم است
یا کشته تیغ عشق یا مسمومند
یک دشت شقایق سپید ، آورده
یک دامنه ، غنچه امید آورده
دیروز کسی به دیدنت ، آمده بود
از چشم تو ، « یک باغ شهید » آورده

در خیمه خاطرات ما ، فانوسی
با زمزمه های دل شب ، مانوسی
از اشک سئوال کردم ، امشب می گفت:
باران ، دریا ، نه! بلکه ، اقیانوسی
سحر که صدای در می اومد از جا می پریدم و می گفتم: «خودشه»!
گاهی وقتام که از سر شب بهم سر الهام می شد که امشب میاد!
چادر نماز گلبهی مادر خدابیامرزمو سر می کردم و پا سجاده زبون می گرفتم. اونوقت اگه صدای در می اومد!... سبکتر از پرنده ها به در می رسیدم... و ...
گاهی وقتا ، تو اولین برخورد با خنده می گفت: «تویی که نمیذاری شهید بشم! همین دعاهاته که کار دستم داده!»
اما گاهی وقتا تو همون نگاه اولش ، آتیش خط مقدمو می دیدم! آتیشی که خدا می دونه چندتا ابراهیمو به گلستون برده!
اونوقت دیگه دل و دماغ احوالپرسی درست و حسابی رو نداشت! منم گیر نمی دادم!
کافی بود تا سراغ چند تا از رفیقاشو بگیرم تا با شنیدن اسم یکی از اونا عکس العمل نشون بده و... همیشه دم دمای سحر می اومد! خوب کارش اینطور ایجاب می کرد!
خودش هم هروقت می خواست بره، تا می پرسیدم کی میای ، می گفت: « تو که می دونی من هر موقع میام وقتیه که ستاره تازه خوابش برده و دم دمای سحره»!
ستاره از اولش هم سوسو می زد!
بچم هیچوقت حال خوشی نداشت.
انگار داغ همه رفیقای ابراهیم به دل اون نشسته بود که همیشه تا نزدیکای صبح می سوخت و هیچوقت ضربان قلبش میزون نبود.
بچم شب که می شد، آتیش دردش گر می گرفت و خونمونو روشن می کرد.
اگر چه خوابوندنش کار سختی بود اما برامون عادت شده بود.
دکترا می گفتن به هیجده سالگی نمی رسه.
راست می گفتن.
هر نوع عمل جراحی فقط باعث می شد که اجل اون زودتر برسه.
بچم ، آه بچم!
یه صبح هر چی صداش کردم بلند نشد.
انگار سالهاست که همینطور آروم و بی صدا خوابش برده!
دوشب قبل از اون خواب باباشو دیده بود.
می گفت: « بابا همون جور که تو عکس سینه دیوار اتاقمونه، می خندید و برام دست تکون می داد.»
اومد جلو بغلم کنه که...
***
حالا دیگه سحر هم قد باباش شده!
قد اون روزایی که کوله بار تنهائیشو رو شونه اش مینداخت و با سبکترین نسیمها از سر کوچه می پیچید و ...
حالا دیگه سحر هم قد باباش شده!
قد اون روزایی که باباش دنبال گمشده خودش از نوک شاخ شمرون تا لب اروند رود، همه جا رو زیر و رو می کرد.
قد اون روزایی که دل تو سینه ش نبود و...
***
امروز داداش مجید از اهواز زنگ زد!
گفت: « آرزو!... مژدگونی بده که بالاخره گمشدت پیدا شد.»
ابراهیم با کاروان بعدی داره میاد!
میدونی چطور شناسایی شد؟
از همون عکس که با تو و ستاره انداخته بود!
می گفت: ستاره خفت ، بر می گردم
وقتی که سحر شکفت بر می گردم
سر تا سر خاک جبهه رو باید گشت
دنبال کسی که گفت : بر می گردم
شعله آتشی ست – در دل آب
ساقی مهوشی ست – مست و خراب
بی قراری ست ، عشق تا به جنون
تکسواری ست آب تا به رکاب
آب از پرتوش به خود پیچید
دیگر این آینه ندارد تاب
آن چنان بود کآسمان می گفت:
روز ، مهمان آب شد مهتاب
مگر آنجا چه دیده کاینسان عشق
عکس او را گرفته در دل قاب!
حق خواست، ترا قبله حاجات کند
با تو به شهید هم، مباهات کند
گویند: به دیدار خدا ، رفت شهید
هرلحظه ، خدا ، تو را ملاقات کند
۱
می گفت: ستاره خفت ، بر می گردم
وقتی که سحر شکفت بر می گردم
سر تا سر خاک جبهه رو باید گشت
دنبال کسی که گفت : بر می گردم
۲
تو سرخ و سپید می شوی می دانم
سیبی که رسید می شوی می دانم
انگار که بو برده ای از باغ بهشت
آخر ـ تو شهید می شوی ـ می دانم!
۳
نا گاه نویدی آمد و او را برد
پرواز سپیدی آمد و او را برد
هر بار که رفت با شهیدی برگشت
این بار ـ شهیدی آمد و او را برد!
حرف دل آب را کجا می زد مشک
سرتا سر کربلا صدا می زد مشک
تیری آمد به قلب عباس (ع) نشست
چون طفل رباب دست و پا می زد مشک
عصری است غریب و آسمان دلگیر است
افسوس برای دل سپردن دیر است
هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت
عیب از من و توست ، عشق بی تقصیر است!
گویند خیال دلبران تخت تر است
آن یار که دلرباست خوشبخت تر است
هیهات مباد از کسی دل ببری
معشوق شدن ، ز عاشقی سخت تر است!
امواج ، آیه های پریشانی
پر شور و بی امان و عطش آور
رمز حیات و هیبت دریاها
کرار ، مثل شیر خدا حیدر
***
در انعکاس نقره ای مهتاب
یاد آور نماز شب مولا
در روزهای سخت و ملال انگیز
طوفان خطبه ها، ز لب مولا
***
برخاستن ، خروش بر آوردن
با سر به سوی مرگ دویدن ها
پایان عمرشان همه در سجده
آغاز دیگری است رسیدن ها!
پاییز
شاعر می شوند این درختان ساده دل
می برند بادها بر سر دست
دست به دست
این دست نوشته های طلایی را
تا دور دست ها
بشنوید پاره های تن درختان را
***
جمع کنید این شعرهای پیش پا افتاده را
آتش کجاست؟
از لب بادها نمی افتد ترانه های درختان سوخته
اینجا درخت
دیوان پرپری است
پر از ترانه های تلخ جدایی ، ترانه های شیرین رهایی
بگذار اسمش را:
[غزلستان بی کسی]
یا ...!
خون جگر درخت خشکید
روی این برگهای رنگارنگ
تا تر شوند
ترانه های آتشین
وقتی سنگینی می کنند بر گرده ی بادها
از عظمت
پیاده می شوند کم کم
مثل لیلی از محمل
مثل شبنم از گل
مثل موج بر ساحل
سحر که خوابیم من و تو
ابرها آشیانه می گیرند در آغوش درختان
تا بشنوند زمزمه های سپیده را
درخت از چشم آسمان صله می گیرد ، اشک
و ماه غبطه می خورد به مِه
لوح تقدیر از آسمان آمد
می شنوید؟
این صدای فرشته هاست
کف بزنید به افتخار درختان ساده دل!
منظره فضاي سبز ضلع شمالي مسجد دانشگاه تهران بهقدري زيباست كه در تمام فصلها بهويژه بهار سعي ميكنم حتما تنگ غروب دقايقي رو محوش باشم. وقتي يك ساعت مونده به غروب آفتاب تمام اين محوطه تبديل به يك پرندهزار ميشه دلم گر ميگيره براي پرواز. اونوقت گاهي با نگاه به كتيبههاي حاشيه بيروني مسجد مخصوصا وقتي به «ما خلقت هذا باطلا» ميرسم توحيد دلم گل ميكنه.
هنوز اسم اون درختي كه در كنار اين محوطه زندگي ميكنه و هر سال موقع شكوفايي گلهاش كه ميرسه مثل يك چلچراغ بزرگ ميشه بلد نيستم. چه فرقي ميكنه، مهم اينه كه سرتا سر سال رو چشم براه شكوفايي اين شعلهها بر سر اين شاخهها ميمونم.گلهايي كه كمي مثل قاصدك ميمونند، اما به رنگ تيره هلو با عطر خنك شبيه به همون ميوه.
اين درخت هفتههاي آخر ارديبهشت و اول خرداد نور افشاني ميكنه و در طي اين دو هفته هرروز غروب منو به مهموني آيه نور ميبره.
يه چرخي دور حوض زدم و روي نيمكت مقابل حوض نشستم. قامت سترگ دانشكده فني از بالاي درختا سردرآورده بود و تكنولوژي رو به رخ طبيعت ميكشيد. اگرچه من هم دوستدار دانشكده فني و درساي اين تيپيام ولي از دست اين ساختمون كلافهام، چون زودتر از همه خورشيد رو از پرندههاي غروب من ميگيره!
از اون بالا جووني كه تيشرت قرمز شادابي پوشيده بود و شلوار راستهاي بهپا داشت و البته يه پاكت چيپس هم تو دستش بود ملچ و ملوچكنان نزديك ميشد. وقتي به من رسيد سلام و عليك گرمي كرديم. گفتم: دانشجوي چه رشتهاي هستي؟ گفت: فيزيك. خواستم سر حرفو بازكنم؛ گفتم: از اون چيپست به من تعارف نميكني؟ از خداخواسته فوري اومد جلو و با يه دنيا خوشحالي خم شدو پاكت چيپسش را كه حالا كمكم داشت پارهتر ميشد جلو آورد. يه خورده كه برداشتم خواستم سرمو بالا بيارم تا ازش تشكر كنم، چشمم افتاد به زنجير گردنش. عجب! از همون زنجيرايي بود كه توي جبهه گردنمون بود.
زنجيري كه از گلولههاي فلزي ريز و درشت بهم پيوسته تشكيل شده. به روم نياوردم. بعد از تشكر خوشمزگيم گل كرد. گفتم: ببين من يه سئوال دارم، بالاخره معلوم شد نور موج هست يا ذره، يا بقول شماها «فتون»؟ همونطور كه وايستاده بود گفت: والا حاجآقا هنوز هيچكدوم از اين دو فرضيه نه رد شده نه اثبات. يه خورده كه كلكل كرديم. گفتم: ببين راستي من يه سئوال ديگه دارم كه از همون سالهاي اول دبيرستان تا حالا جوابشو درست و حسابي نفهميدم. گفت: اختيار داريد حاجآقا! گفتم: نه ديگه، شايد بتوني كمكم كني.جدي ميگم! بپرسم؟ گفت: خواهش ميكنم. گفتم: مي خوام بدونم وقتي توي يه رسانا جريان الكتريسيته برقرار ميشه، چه اتفاقي ميافته؟ الكترونا از سطح نهايي هر اتم به اتم ديگه ميرن يا حركت موجيه؟ يعني يه تنه به هم ميزنن يا… ؟! اصلا زنجيرت رو بده تا توضيح بدم. مودبانه خم شد تا با كمك هم زنجيرشو در بياريم. كمكم يه پلاك جبهه از پشت يقه تيشرت قرمزش بيرون اومد. اول فكر كردم از اين پلاكهايي كه دعا يا اسم عزيزي روش حك شده، اما نه، پلاك جبهه بود.
وقتي پلاك رو تو دست گرفتم گفت: حاجآقا خيلي مواظب باشين. اين يادگاري عموي شهيدمه كه به من رسيده. سالهاي ساله كه نيگرش داشتم. حالا بياختيار اشك تو چشام حلقه زده. يا اون چيزي نميگه يامن هيچي نميشنوم. توي يه لحظه همه اون سالها از نظرم گذشت. با خودم گفتم: ما رو باش امثال ما نميتونيم يهماه يهانگشتر رو تو دستمون نيگر داريم، اونوقت اين جوون كه شايد وقت شهادت عموش هنوز بهدنيا نيومده بوده، امروز پلاكي رو كه حدود بيست سال از عمرش ميگذره رو سينش نيگر داشته. روي قلبش! روي جيگرش!
هنوز بهدنيا نيومده بوده، امروز پلاكي رو كه حدود بيست سال از عمرش ميگذره رو سينش نيگر داشته. روي قلبش! روي جيگرش!
يه خبرايي هست! اونايي كه شامهشون كار ميكنه ميگن هنوز بويي از نسيمهاي بهشت كه گاهي هم پيدرپي و توهمتوهماند از دوكوهستون ملكوت و شلمچهزار لاهوت به جانهاي عاشق ميرسه.
توي نسل جديد كم نيستن آدمايي كه نهتنها عاشق شهيدا هستن، بلكه شهدا هم به اونا غبطه ميخورند. حتما يه خبراي ديگهاي سواي اين همه فساد و تباهي و… هست.
قديما گاهي فصل تا فصل يه يادواره شهدا برگزار نميشد، اما حالا روزبهروز از همهجا، از شهرستونها و روستاها براي دعوت سراغ امثال ما ميآن. بيپرده ميگم و تو هم اين درد دلمو خودستايي تلقي نكن كه اين تلقي دردآور منو از نوشتن بازميداره. بيپرده ميگم انگار شهدا به ديدار اين جوونا ميآن.
بخدا احساس ميكنم گاهي اوقات اين جوونا شهدا رو به محفل ما ميكشونن. توي اين آشفته بازار، كالاي اين جوونا يوسف دلشونه، كه با كوهي از طلا و جواهر قابل مقايسه نيست.
نوجووناي شهرستونا و روستاها حالا دنبال شناسايي عكسهايي هستن كه بر سر مزار شهدا بهشون لبخند ميزنن. عكسهايي كه حالا همسن و سالشونشدن.
يه رستاخيز! يه قيامت! مگر نه اينكه قيامت يعني بپاخاستن و حركت بسوي بهترين مقصد.
يه خبرايي هست! كه فطرت پاك اين نسل، اونارو به جستجو واداشته.
بزرگي ميگفت: جوونا كه دنبال حضرت هستن، به پيرا بايد سفارش كرد!
يه خبرايي هست كه تو و امثال تو روزبهروز براي تبليغ و ترويج حال و هواي شهدا مصممتر ميشين.
يه خبرايي هست كه وقتي جوونايي كه بيست سال از خودم كوچيكترن رو ميبينم احساس ميكنم بيشتر از من و امثال من تو جبههها بودن. جذبه شهدا داره روزبهروز بيشتر ميشه.
در راهند نويسندههاي جووني كه حساسيتهاي خاص خودشون، سئوالهاي تر و تازهشون، بابهاي بكري رو در ادبيات دفاع مقدس باز خواهند كرد.
قبول كن كه يه خبرايي هست!
دوهفته نامه دانشجویی « خط »
درخت چنار را دوست دارم
چون هر وقت از بالا به آن نگاه می کنم
هزار دست به سوی آسمان بلند شده می بینم
و پاییز بیشتر دوستش دارم.
که حنا می بندد
تا در قنوت
آتش را از یاد نبرد!
تا بر باد دادن هستی اش را جشن بگیرد
تا مرگ را برقصد
و پایکوبی کند
که فردا
هزاران هزار جوانه خواهد داشت...!
***
بگذار باران باشم
در خاطرات جشن حنا بندان
و شکوه برگ ریزان!