تبليغاتX
قاصدکهای سوخته

قاصدکهای سوخته

وبلاگ شخصی حاج سعید حدادیان

 

از دست چشم های تو، بین دو راهی ام

محکوم تا همیشه ی خواهی نخواهی ام

 

یک چشم می فروشد و یک چشم می خرد

از دست چشم های تو، بین دوراهی ام

 

با شعله های نرگس تو، دود می شوم

مولود مرگ هستم و اسفند ماهی ام

 

طوفان رهین دولت خانه بدوشی است

هستی گرفته از پی بی سرپناهیم

 

تا طفل اشک آمد و بر دامنم نشست

مهتاب شد به دامن شب روسیاهی ام

 

در دادگاه عشق به شاهد نیاز نیست

ثابت شده بخاطر تو بی گناهی ام

 

از پای درس مکتب چشم تو آمدم

این پاره پاره دل، دل خونین گواهی ام

 

در خیمه نگاه تو آتش گرفته ام

من روضه خوان چشم توام!... قتلگاهی ام!

 

در موج اشک غرق شدم تا بجویمش

در حیرت از تلظّی آن بچه ماهی ام

 

در چشم من تمام زمین بارگاه تست

من هر کجا روم، بحضور تو راهی ام!!!...

 

 

+   بیست و ششم فروردین 1387   به قلم سعید حدادیان  | 

 

در هر نفست ، شهادتی دیگر بود

هر لحظه ، ترا ولادتی دیگر ، بود

 

یاران شهید ، با خدایند ، ولی

بودن با تو ، سعادتی دیگر بود

 

 

 

 

 

 

+   دوازدهم اسفند 1386   به قلم سعید حدادیان  | 

 

 

شولای تب فراق تن پوشم بود

داغ همه لاله ها در آغوشم بود

 

تا درد تو را ز من نگیرند چو شمع

یک عمر سلاح گریه بر دوشم بود

 

 

 

+   نهم آذر 1386   به قلم سعید حدادیان  | 

 

قطار قطار

             فشنگ

 

یک قدم

          عقب نشینی

                            هرگز

 

تا آخرین نفس

                    آتش

 

می توان

            یک تنه تا صبح

                                علمداری کرد!

 

امضاء: شمع      

 

+   هفدهم آبان 1386   به قلم سعید حدادیان  | 

 

 

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

 

+   هشتم آبان 1386   به قلم سعید حدادیان  | 

 

آینه در آینه حیرانی ام

پیچ و خم زلف پریشانی ام

 

اول این قصه کجا بود و کی؟

سوره ی انگورم و آیات می!

 

رگ رگ من – تاک – جنون در جنون

ریشه ی در – خاک – جنون در جنون

 

مستم و در خویش شرابم کنید

در خم تشویش شرابم کنید

 

مستم و از جام شما جرعه نوش

شمعم و در عشق شما شعله پوش

 

پرسه ی پروانه ی در آتشم

شعله ی شمع است که سر می کشم

 

دستخوش باده و باد سحر

آتش و خاکستر من در به در

 

آتش و خاکستر من دست باد

عقل مرا ، عشق تو بر باد داد!

 

عشق ، مرا باز به طوفان سپرد

عشق ، مرا تا به خرابات برد

 

گوشه ی ویرانه خرابات من

دخترکی  پیر مناجات من

 

دخترکی مرد تر از هر چه مرد

خانه خراب دل و خاتون درد

 

دخترکی نادره در نشئتین

شاهرگ زینب (س) و قلب حسین (ع)

 

آمد ، حساس تر از یاس ها

در کف دستش دل عباس (ع) ها ...

 

ادامه دارد...

 

 

 

+   سیزدهم شهریور 1386   به قلم سعید حدادیان  | 

 

کدام بارقه بر جان کائنات افتاد

که می کشند تمام ملائکه فریاد

 

نوشته اند ملائک به ساق عرش خدا

تولد پسر فاطمه (س) مبارک باد

 

شکوه تام تو را نه فلک همه راکع

به بارگاه تو هفت آسمان همه سجاد

 

ز لم یلد بشنو آفرین بر این مولود

عطای حضرت لم یولد است این میلاد

 

چنان وزیده ز گهواره تو عطر خدا

کنار مهد تو روح الامین به سجده فتاد

 

شنید نام تو را فطرس از پر جبریل

که تا حریم تو بی بال و پر به راه افتاد

 

فقط به کوی تو فطرس دوباره پر نگرفت

خدا ز عطر تو بر هر دل شکسته پر داد

 

چگونه لاف زنم از ولای تو تا هست

اسیر عشق تو سلمان ، ابوذر و مقداد

 

+   بیست و پنجم مرداد 1386   به قلم سعید حدادیان  | 

 

 

 برای جانبازان شیمیایی:

 

آنانکه مرید چارده معصومند

همواره به جرم عاشقی ، محکومند

 

این طایفه ، سرنوشتشان معلوم است

یا کشته تیغ عشق یا مسمومند

 

 

 

 

 

 

+   دوازدهم مرداد 1386   به قلم سعید حدادیان  | 

 

 

یک دشت شقایق سپید ، آورده

یک دامنه ، غنچه امید آورده

 

دیروز کسی به دیدنت ، آمده بود

از چشم تو ، « یک باغ شهید » آورده

 

  

+   ششم اردیبهشت 1386   به قلم سعید حدادیان  | 

 

این حسین کیست...

 

+   دوم بهمن 1385   به قلم سعید حدادیان  | 

 

 

در خیمه خاطرات ما ، فانوسی

با زمزمه های دل شب ، مانوسی

 

از اشک سئوال کردم ، امشب می گفت:

باران ، دریا ، نه! بلکه ، اقیانوسی

 

 

+   بیست و دوم مرداد 1385   به قلم سعید حدادیان  | 

 

سحر که صدای در می اومد از جا می پریدم و می گفتم: «خودشه»!

گاهی وقتام که از سر شب بهم سر الهام می شد که امشب میاد!

چادر نماز گلبهی مادر خدابیامرزمو سر می کردم و پا سجاده زبون می گرفتم. اونوقت اگه صدای در می اومد!... سبکتر از پرنده ها به در می رسیدم... و ...

گاهی وقتا ، تو اولین برخورد با خنده می گفت: «تویی که نمیذاری شهید بشم! همین دعاهاته که کار دستم داده!»

اما گاهی وقتا تو همون نگاه اولش ، آتیش خط مقدمو می دیدم! آتیشی که خدا می دونه چندتا ابراهیمو به گلستون برده!

اونوقت دیگه دل و دماغ احوالپرسی درست و حسابی رو نداشت! منم گیر نمی دادم!

کافی بود تا سراغ چند تا از رفیقاشو بگیرم تا با شنیدن اسم یکی از اونا عکس العمل نشون بده و... همیشه دم دمای سحر می اومد! خوب کارش اینطور ایجاب می کرد!

خودش هم هروقت می خواست بره، تا می پرسیدم کی میای ، می گفت: « تو که می دونی من هر موقع میام وقتیه که ستاره تازه خوابش برده و دم دمای سحره»!

 

                                                                   ***

ستاره از اولش هم سوسو می زد!

بچم هیچوقت حال خوشی نداشت.

انگار داغ همه رفیقای ابراهیم به دل اون نشسته بود که همیشه تا نزدیکای صبح می سوخت و هیچوقت ضربان قلبش میزون نبود.

بچم شب که می شد، آتیش دردش گر می گرفت و خونمونو روشن می کرد.

اگر چه خوابوندنش کار سختی بود اما برامون عادت شده بود.

دکترا می گفتن به هیجده سالگی نمی رسه.

راست می گفتن.

هر نوع عمل جراحی فقط باعث می شد که اجل اون زودتر برسه.

بچم ، آه بچم!

یه صبح هر چی صداش کردم بلند نشد.

انگار سالهاست که همینطور آروم و بی صدا خوابش برده!

دوشب قبل از اون خواب باباشو دیده بود.

می گفت: « بابا همون جور که تو عکس سینه دیوار اتاقمونه، می خندید و برام دست تکون می داد.»

اومد جلو بغلم کنه که...

 

                                                                   ***

حالا دیگه سحر هم قد باباش شده!

قد اون روزایی که کوله بار تنهائیشو رو شونه اش مینداخت و با سبکترین نسیمها از سر کوچه می پیچید و ...

حالا دیگه سحر هم قد باباش شده!

قد اون روزایی که باباش دنبال گمشده خودش از نوک شاخ شمرون تا لب اروند رود، همه جا رو زیر و رو می کرد.

قد اون روزایی که دل تو سینه ش نبود و...

 

                                                                   ***

امروز داداش مجید از اهواز زنگ زد!

گفت: « آرزو!... مژدگونی بده که بالاخره گمشدت پیدا شد.»

ابراهیم با کاروان بعدی داره میاد!

میدونی چطور شناسایی شد؟

از همون عکس که با تو و ستاره انداخته بود!

 

 

می گفت: ستاره خفت ، بر می گردم

وقتی که سحر شکفت بر می گردم

 

سر تا سر خاک جبهه رو باید گشت

دنبال کسی که گفت : بر می گردم

 

 

+   چهاردهم خرداد 1385   به قلم سعید حدادیان  | 

 

شعله آتشی ست – در دل آب
ساقی مهوشی ست – مست و خراب

بی قراری ست ، عشق تا به جنون
تکسواری ست آب تا به رکاب

آب از پرتوش به خود پیچید
دیگر این آینه ندارد تاب

آن چنان بود کآسمان می گفت:
روز ، مهمان آب شد مهتاب

مگر آنجا چه دیده کاینسان عشق
عکس او را گرفته در دل قاب!



ادامه مطلب
+   یکم خرداد 1385   به قلم سعید حدادیان  | 

 

حق خواست، ترا قبله حاجات کند
با تو به شهید هم، مباهات کند

گویند: به دیدار خدا ، رفت شهید
هرلحظه ، خدا ، تو را ملاقات کند
  

 

+   نوزدهم اردیبهشت 1385   به قلم سعید حدادیان  | 

 

۱

می گفت: ستاره خفت ، بر می گردم

وقتی که سحر شکفت بر می گردم

 

سر تا سر خاک جبهه رو باید گشت

دنبال کسی که گفت : بر می گردم 

 

۲

تو سرخ و سپید می شوی می دانم

سیبی که رسید می شوی می دانم

 

انگار که بو برده ای از باغ بهشت

آخر ـ تو شهید می شوی ـ می دانم!

 

۳

نا گاه نویدی آمد و او را برد

پرواز سپیدی آمد و او را برد

 

هر بار که رفت با شهیدی برگشت

این بار ـ شهیدی آمد و او را برد!

 

+   هجدهم اسفند 1384   به قلم سعید حدادیان  | 

 

   

حرف دل آب را کجا می زد مشک

سرتا سر کربلا صدا می زد مشک

 

تیری آمد به قلب عباس (ع) نشست

چون طفل رباب دست و پا می زد مشک

 

 

 

 

+   هجدهم بهمن 1384   به قلم سعید حدادیان  | 

 

 

عصری است غریب و آسمان دلگیر است

افسوس برای دل سپردن دیر است

 

هر بار بهانه ای گرفتیم  و گذشت

عیب از من و توست ، عشق بی تقصیر است!

 

 

 

 

+   نوزدهم دی 1384   به قلم سعید حدادیان  | 

 

 

 

گویند خیال دلبران تخت تر است

آن یار که دلرباست خوشبخت تر است

 

هیهات مباد از کسی دل ببری

معشوق شدن ، ز عاشقی سخت تر است!

 

 

 

 

+   شانزدهم دی 1384   به قلم سعید حدادیان  | 

 

امواج ، آیه های پریشانی

پر شور و بی امان و عطش آور

 

رمز حیات و هیبت دریاها

کرار ، مثل شیر خدا حیدر

 

***

 

در انعکاس نقره ای مهتاب

یاد آور نماز شب مولا

 

در روزهای سخت و ملال انگیز

طوفان خطبه ها، ز لب مولا

 

***

برخاستن ، خروش بر آوردن

با سر به سوی مرگ دویدن ها

 

پایان عمرشان همه در سجده

آغاز دیگری است رسیدن ها!

***

 
+   سیزدهم دی 1384   به قلم سعید حدادیان  | 

 

پاییز

شاعر می شوند این درختان ساده دل

می برند بادها بر سر دست

دست به دست

این دست نوشته های طلایی را

تا دور دست ها

بشنوید پاره های تن درختان را

***

جمع کنید این شعرهای پیش پا افتاده را

آتش کجاست؟

از لب بادها نمی افتد ترانه های درختان سوخته

اینجا درخت

دیوان پرپری است

پر از ترانه های تلخ جدایی ، ترانه های شیرین رهایی

بگذار اسمش را:

                     [غزلستان بی کسی]

یا ...!

خون جگر درخت خشکید

روی این برگهای رنگارنگ

تا تر شوند

ترانه های آتشین

وقتی سنگینی می کنند بر گرده ی بادها

از عظمت

پیاده می شوند کم کم

مثل لیلی از محمل

مثل شبنم از گل

مثل موج بر ساحل

سحر که خوابیم من و تو

ابرها آشیانه می گیرند در آغوش درختان

تا بشنوند زمزمه های سپیده را

درخت از چشم آسمان صله می گیرد ، اشک

و ماه غبطه می خورد به مِه

لوح تقدیر از آسمان آمد

 

می شنوید؟

این صدای فرشته هاست

کف بزنید به افتخار درختان ساده دل!

 

+   دهم دی 1384   به قلم سعید حدادیان  |